سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
بوسه های خشمگین
بوسه های خشمگین
ایلیا[67]
شاعر ، روزنامه نگار و دانشجوی حقوق دیشب از دست شما سایه خود را کشتم / من روانی شده ام سر به سرم نگذارید 
قالب وبلاگ
   1   2      >


 


سالی که نکوست از بهارش پیداست...


شنبه 9/2/91


"پروازتون ساعت یک بعد از ظهره  ولی چون پروازخارجیه حتما باید 5 ساعت قبلش یعنی 8صبح فرودگاه باشید چون ساعت 9 گیت را می بندن... تا بخواییم پاسپورتها و بلیط ها را بهتون بدیم ساعت 9 میشه...نهایتا من بتونم تا ساعت 9 و نیم اینور گیت باشم و شمار رو از گیت رد کنم بعدش دیگه کاریش نمیشه کرد... ممکنه جا بمونید..." اینا حرفای مدیر کاروان بود که با حرارت خاصی بیان می کرد 


یکشنبه 10/2/91


صبح با عجله از خواب بیدار شدم سریع نمازم رو خوندم خدا رو شکر شب قبل ساکم رو بسته بودم و از این جهت مشکلی نداشتم بر خلاف آمد عادت همیشه که بعد از نماز صبح تا ساعت 7 و نیم می خوابیدم دیگه نخوابیدم رفتم حموم با عجله دوش گرفتم و مستقیم رفتم سلف برای صبحونه... چند تا از بچه های دانشگاه ازم خواسته بودن قبل رفتن باهام خداحافظی کنن محسن هم قرار بود باهام تا فرودگاه بیاد صبح زود اس ام اس داد که  دارم میارم... نریا... صبحونه را که خوردم سریع از سر میز بلند شدم و رفتم حرم تا آخرین زیارت را انجام بدم... تا برگشتم اتاق، محسن هم رسیده بود .هم اتاقیم (رحیم) هم میخواست برای بدرقه تا فرودگاه بیاد ولی یه جوری پیچوندمش و بهش گفتم به کلاسش برسه چون اون مهمتره... می خواستم تنها باشم دوتا از بچه های دانشگاه(حمزه و مجتبی) هم که توی کاروانمون بودن بهم گفته بودن با هم بریم فرودگاه اما اونا را هم قبلش با یه ترفند خاصی پیچوندم، ولی محسن را نمی شد بپیچونی یعنی منصفانه نبود بنده خدا صبح زود از خوابش زده بود تا بیاد منو بدرقه کنه...


به هر حال رحیم تا در ورودی طبرسی همراه منو و محسن اومد باهاش خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم ...به فرودگاه که رسیدیم ساعت 8 بود ...چند نفری توی سالن انتظار فرودگاه بودن خیلی ها با خانوادشون اومده بودن... چند دقیقه ای اینور و اونور نگاه کردم ولی ظاهرا خبری از مدیر کاروانمون نبود...


تقریبا نیم ساعتی گذشت محسن که فکر کنم خیلی خسته شده بود کلاس دانشگاه را بهانه کرد و رفت ولی هنوز خبری از مدیر کاروان نبود سالن انتظار لحظه به لحظه داشت شلوغ تر میشد...اون طرف تر بچه های کاروانای دیگه رو دیدم که بلیط ها و پاسپورت هاشونو گرفته بودن و جلوی در ورودی سالن سرگرم چونه زدن برای خریدن سیم کارت عربی بودن...


حول و حوش ساعت 9 و نیم بود که سر و کله معاون کاروان پیدا شد و چند دقیقه بعدش مدیر کاروان هم کم کم آفتابی شد ... یعنی چیزی حدود 1 ساعت و نیم تاخیر داشت ... یکی یکی اسما رو میخوند و پاسپورت ها و بلیط را بهمون میداد ... پاسپورت رو که گرفتم بلافاصله رفتم به سمت بخش تحویل بار که یه صف خیلی طویل و دراز بود...


بعد از تحویل بار مرحله بعدی کنترل پاسپورت بود تا نوبت من شد از شانس سیستم قطع شد... نمیدونم کدوم کشتی نامردی توی خلیج فارس لنگر انداخته و سیم اینترنت را قطع کرده بود  یا کدوم یک ار بچه ها کاروان شوخی گل کرده بود و پاشو گذاشته بود روی سیم...تقریبا نیم ساعتی الاف بودم البته در این بین خوش و بشی هم با مسئول کنترل پاسپورت داشتم ...بنده خدا خیلی از شغلش ناراضی بود...


خلاصه با هر دردسری بود یکی یکی مراحل کنترل پاسپورت و بازرسی را انجام دادیم ...بازار عکس گرفتن از اینجا به بعد دیگه خیلی داغ شده بود... اونقدر که پای هواپیما چند تا از پرسنل هواپیما چند باری تذکر دادن که زائرین هر چه سریع تر سوار شن اما انگار صدای موتور هواپیما مانع از این می شد که صدا به گوش کسی برسه ...


صندلیم  شماره k27 بود یعنی کنار پنجره از شانس بدم روی بال هواپیما بودم و نمیتونستم خیلی خوب فضای پایین را ببینم هرچند خیلی راحت می تونستم ابرهایی را که مثل پشمک بودن ببینم و کلی حال کنم ...


تب عکس گرفتن در هواپیما همچنان بالا بود و حتی با تذکر دادن های پیاپی مهماندار هواپیما فروکش نکرد بعضی ها هم که حوصله شون سر رفته بود توی راهروهای بین صندلی های هواپیما مشغول قدم زدن بودن...ظاهرا اونا هم اونقدر جو گیر شده بودن که صدای تذکر های پیاپی مهماندار رو که از شون می خواست سر جاشون بشینن نمیشنیدن...


اونقدر خسته بودم که کم کم خوابم گرفت...چشمامو که باز کردم بالای آسمون جده بودیم و اعلام کردن که کمربند ها را ببندید و صندلی ها را به حالت اول برگردانید هواپیما در حال فرود است...


3 ساعت و 40 دقیقه از شروع پرواز گذشته بود که چرخ های هواپیما گرمای باند فرودگاه ملک عبدالعزیزجده را حس کرد...


ادامه دارد...


 



[ سه شنبه 26/2/91 ] [ 11:35 عصر ] [ ایلیا ] [ نظر ]

به نام خدا و با سلام


(1)


دارم با عجله از پله های خوابگاهمون میام بالا دو نفری رو می بینم که وسط پله ها نشستن و دارن درس می خونن و ره رو بستن یه لحظه همین طوری زل می زنم بهشون یکیشیون بر می گرده با قیافه حق به جانبی می پرسه میخوای رد شی؟؟؟ میگم پ نه پ دیدم بحثتون خیلی جالبه وایستادم از محضرتون بهره ببرم و تلمذ کنم!!!!!!!!


...


(2)


چند روز پیش داشتم به یکی از دوستان غرب شناسم که البته خیلی خوب و دقیق غرب رو شناخته و داره با هاش مبارزه می کنه و امیدوارم خدا در این زمینه بهش توفیق بده و البته کمی هم عقل در مورد خوب یا بد بودن تکنولوژی بحث می کنم. میگه همه مشکلات بشر از این تکنولوژی غربی نشات گرفته و اگه این غربی ها  نبودن ما این همه مشکل نداشتیم.


میگم خب عزیز دلم شما که این همه منتقد هستی و می گی تکنولوزی بده و نباید باشه به جاش چه چیزی رو می خوای جایگزین کنی؟


میگه خب معلومه طبیعت!!!!!


میگم یعنی چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مثلا الان تو می گی به جای اینکه از هواپیما استفاده کنیم یا قطار از چی استفاده کنیم؟از الاغ!!!!!!؟ اینکه نمیشه که اگه بخواییم از مشهد بریم تهران چند ماه باید توی راه باشیم که؟؟؟


میگه نه! چرا اینقد ذهنت بسته است و فکر می کنی تا حرف جایگزینی هواپیما می شه ذهنت پیش الاغ میره؟ اینطوریا هم نیست من فکر بهتری براش دارم


می پرسم خب این فکرت چیه؟ بگو ما هم استفاده کنیم؟


میگه خب میشه مثلا طی الارض را جایگزینش کرد!!!!!!!! اگه تکنولوطزی غربی از جامعه برچیده بشه اونوقت مردم دیگه گناه نمی کنن و با تقوی میشن و می تونن طی الارض کنن!!!


میگم خب مگه مردمی که در زمان پیامبر و امامان معصوم زندگی می کردن به خاطر تکنولوژی غربی گناه می کردن؟ اون موقع که تکنولوزی نبود. پس چرا مردم طی الارض نمی کردن و با الاغ و شتر و اسب اینور و اونور می رفتن؟


میگه خب میشه قالی سلیمان درست کرد!!!!! همون طوری که حضرت سلیمان قالی داشته و سوارش میشده و اینور و اونور میرفته ما هم باید تلاش کنیم و با تحقیق و پژوهش دقیق و علمی در تاریخ ببینیم اون قالی با چه فرمولی ساخته شده و ما هم بسازیم. همین که قبلا بوده یعنی میشه الانم مثلش رو ساخت!!!!!


هرچی فکر می کنم می بینم استدلالش اونقدر قویه که دیگه هیچ حرفی واسه گفتن نمیمونه....


 


[ جمعه 1/2/91 ] [ 9:58 عصر ] [ ایلیا ] [ نظر ]

به نام خدا و با سلام


 این عادت بدی است که در برج سیزده


با یک شکوفه پشت به یکسال می کنید


سید ابوالفضل مبارز


[ دوشنبه 29/12/90 ] [ 10:27 صبح ] [ ایلیا ] [ نظر ]

به نام خدا و با سلام


میگن اون قدیما یه روز یه مردی میره بیابون یه گنجی پیدا می کنه که هزاران هزار سکه طلا بوده ولی مشکل این جا بود که یه مار خیلی خطرناک و سمی از این گنج محافظت می کرد. ماره به مرده میگه اگه هر روز یه کاسه شیر برام بیاری یه دونه از این سکه ها را بهت می دم(البته هر چی فکر کردم نفهمیدم یه مار چطوری می تونه با یه مرد حرف بزنه مگه اینکه زبون هم دیگه را بفهمن . البته بعید نیست بالخره این داستان در زمانای خیلی گذشته اتفاق افتاده شاید اون موقع حیوونا و آدما زبون همدیگه رو بهتر می فهمیدن) . اون بنده خدا هم قبول می کنه و هر روز صبح با یک کاسه شیر میرفته پیش ماره و ازش یه سکه میگرفت. یه مدتی که می گذره اون مرده خسته میشه وطمع میگیرش و پیش خودش  میگه اخه تا کی هر روز صبح زود از خواب بیدار شم و برای مار شیر ببرم تا یه دونه سکه بهم بده. آخه می ارزه آدم خواب دم صبح رو از ست بده به خاطر یه دونه سکه .چه کاریه؟!!!!!!!! به خاطر همین نقشه می کشه که بره مار بیچاره رو بکشه و همه سکه ها را یه جا برداره. یه روز صبح خیلی زود قبل از اینکه مار از خواب بیدار شه بلند میشه و یه چماق برمی داره میره سر وقته ماره بیچاره. تا میاد بزنه مار بیچاره رو بکشه ماره فرار می کنه ولی دمش قطع میشه( مردک بیچاره پیش خودش فکر کرده بود که ماره خوابه نگو که ماره برای محافظت از گنج هیچ وقت نمیخوابید. البته نمیدونم چرا خسته نمیشد و خوابش نمی گرفت. به هر حال حیوونه دیگه مثل ما ادم که نیست یه سره خسته بشیم و بخوابیم) خلاصه ماره فرار میکنه و برای انتقام میره خونه همون مرده و کمین میذاره تا وقتی مرده برگشت نیشش بزنه ولی می بینه مرده یه پسر داره که اونم مثل باباش تنبل بود و هنوز از خواب بیدار نشده بود برای انتقام پسره رو نیش می زنه و میکشش.مرده بیچاره هم ناکام میاد خونه میبینه پسرش مرده و خیلی دپرس می شه.


بعد از یه مکدتی که می گذره مرده مثل خر پشیمون میشه که ای بابا این چه غلطی بود که کردم کاش به همون یه دونه سکه طلا قناعت می کردم . به هر حال کاچی بهتر از هیچی. به خار همینم صبح زود از خواب بیدار میشه و یه کاسه شیر برمبداره می ره پیش جناب مار و کاسه را میذاره جلوش و خیلی مغموم یه گوشه میگیره میشینه. جناب مار یه نگاهی بهش میندازه و میگه این دفعه هم به خاطر این کاسه شیر یه دونه سکه طلا بهت میدم (واقعا چقدر با معرفت بوده این جناب مار. هرچی فکر میکنم نمیتونم معرفتشو درک کنم هر چی باشه اون یه حیوونه مثل ما آدم نیست که این چیزا سرش بشه) خلاصه جناب مار یه دونه سکه به مرده میده و بهش میگه برو دیگه این طرفا پیدات نشه وگرنه من میدونم و تو . مرده هرچی التماس میکنه و میگه بیا دوباره با هم دوست بشیم مار میگه:


تا مرا دم تو را پسر یاد است


دوستی من و تو بر باد است


(معلومه جناب مار شاعر هم تشریف داشتن مار هم مار های قدیم هم بلد بودن با ادما حرف بزنن و هم بلد بودن شعر بگن و هم با معرفت بودن)


....


 


[ پنج شنبه 18/12/90 ] [ 10:14 صبح ] [ ایلیا ] [ نظر ]

به نام خدا و با سلام


آدم هرچقدر فکر نمیکنه !!!!بیشتر پی می بره که این آمریکا و انگلیس چقد جنایتخوار و حیله گر هستن و بی خود نیست که به انگلیس میگن روباه پیر و به آمریکا هم شیطان بزرگ. واقعا وقتی فکر نمی کنی می بینی چقد این دوتا صفت به اینا میاد. حالا هی یه سری ادما بشینن بگن که من دچار توهم توطئه هستم آخه مگه تغییری تو واقعیت میده.


اگه همین دوتا کاری به کار مملکت ما نداشته باشن الحمدالله به دست مسئولین متعهد و خدمتگزار همه مشکلات ما حل میشه و کشور به پیشرفت و تعالی میرسه و گلستان میشه. تازه با این همه توطئه و فریبکاری ما تونستیم با دستان توانمند متخصصان ایرانی و مدیریت مدبرانه مسئولین متعهد و خدمتگزار به اینجا برسیم فکرشو کنید اگه این توطئه ها نبود حتما الان ما بودیم که آمریکا را تحریم می کردیم و کالا ازشون نمیخریدیم و اونا را تحت فشار قرار می دادیم


اما از بد روزگار اونا هر کاری از دستشون بر میاد بر علیه ما می کنن مثلا میرن چند تا جاسوس کثیف استخدام می کنن تا بیان توی مملکت و در دولتی که پاک ترین دولت تاریخه فساد مالی سه هزار میلیارد تومانی انجام میدن. چند تا مسئول نفوذی توی بخش های مختلف ارتباطات فرستادن در مواقع حساس ایمیلو قطع کنن و سرعت اینترنت را بیارن پایین. چند تا آدم نفوذی و جاسوس اجیر کردن تا بیان کاندیدای نمایندگی مجلس بشن و با بد اخلاقی انتخاباتی فضای انتخابات و تبلیغات را با تخریب به حاشیه ببرن مردم را دلسرد کنن. نامردا به همین چیزا بسنده نکردن . اونا حتی توی نهاد های قانونگذاری و نظارتی هم نفوذ کردن تا با وضع قوانین ضعیف و نظارت ضعیف تر فضایی را بوجود بیارن تا فساد مالی و اداری گسترش پیدا کنه.میان هی قیمت سکه را می برن بالا و دلار یه شبه چند برابر میشه و یه سری آدم به ثروت های باد آورده می رسن تا مردم را دلسرد کنن توی انتخابات شرکت نکنن ولی کور خوندن ملت خیلی هوشیارن و پاسخ محکمی با حضور در انتخابات به اینا میدن و مشت محکمی به دهان استکبار جهانی خواهند زد.


هر کاری از این دوتا موجود خبیث و استکبار جنایتخوار بگی بر میاد. حالا یه سری ها چشماشونو به روی حقیقت بستن و میگن من وامثال من دچار توهم توطئه هستیم. حالا فکرشو بکنین با این کارا مملکت تونسته پیشرفت کنه و به تکنولوژی روز دست پیدا کنه تازه آمریکا هم تا حالا نتونسته هیچ غلطی بکنه. اگه اینا نبود چی می شد.


با این وضعیت که نمی بینم!!!! به خودم هم دارم شک می کنم میگم نکنه منم عامل نفوذی هستم و نوکر امریکا و انگلیس و الان اجیر شدم تا این چیزا را بنویسم و سیاه نمایی کنم تا مردم دلسرد بشن. واقعا دارم به خودم هم شک می کنم. مرگ بر ضد انقلاب!!!!!!!!!!!!!!!


[ پنج شنبه 4/12/90 ] [ 11:15 صبح ] [ ایلیا ] [ نظر ]
   1   2      >
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ایلیا[67]
شاعر ، روزنامه نگار و دانشجوی حقوق دیشب از دست شما سایه خود را کشتم / من روانی شده ام سر به سرم نگذارید
امکانات وب
[ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ]